من این دیو را
خوب میشناسم؛
لکهای است
که پر زور و بیقاعده
تمامی مرا
می گیرد
تمامیت مرا
چنبرهی ترس بر ذهن شب
مارهای مکر در آستین صبح
واپسین ساعات شهریور ماه تنم
میان این تاریکی
کور سو میزند
چیزی
که نمیدانم
حفرهای است
یا پنجرهای
حتی
خدایان اسطورهای من نیز
در این نیمهشبهای سرگردانی
راهی به المپ نمیبرند
دیو همچنان
راه خودش را میرود
بی هیچ التفاتی
به دلهرههای مکرر
این دیو را
من
خوب میشناسم
و آن لکه را
+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/07/10 و ساعت
13:54 |
