لذت خوردن لواشک در مزه مزه کردن آن است
و بلعيدن
آفت لذت است؛
من مزمزه مي کنم
من مزمزه می کنم
زندگی را
با این اشتهای فوقالعاده و مخوف
لذت خوردن لواشک در مزه مزه کردن آن است
و بلعيدن
آفت لذت است؛
من مزمزه مي کنم
من مزمزه می کنم
زندگی را
با این اشتهای فوقالعاده و مخوف
سیگار بهانه است
کبریت را
برای زدودن بوی تو روشن میکنم
.........................
چون فشار سرما به مثانه
سردی تو
مرا مبرا میکند
من این دیو را
خوب میشناسم؛
لکهای است
که پر زور و بیقاعده
تمامی مرا
می گیرد
تمامیت مرا
چنبرهی ترس بر ذهن شب
مارهای مکر در آستین صبح
واپسین ساعات شهریور ماه تنم
میان این تاریکی
کور سو میزند
چیزی
که نمیدانم
حفرهای است
یا پنجرهای
حتی
خدایان اسطورهای من نیز
در این نیمهشبهای سرگردانی
راهی به المپ نمیبرند
دیو همچنان
راه خودش را میرود
بی هیچ التفاتی
به دلهرههای مکرر
این دیو را
من
خوب میشناسم
و آن لکه را
يبوست من از توست
پیش از آن
همیشه شاد میپنداشتمش
اما مغموم بود
من
غمش را خوردم
و حالا دیگر او هیچ چیز نیست
نه شاد
نه مغموم
او
نیست!
……………………………………………………………..
……………………………………………………………..
حس عجیبی است
به کار بردن فعل جمع
برای کسی که مدتها
مخاطب ضمیر دوم شخص مفردات بودهاست!
حس غریبی است!
زندگی نباتی من
از تو آغاز شد
حیوان گیاهخوارِِ ِ جانم
برای چندمینبار
مرا نشخوار میکنی؟!
تمام نمیشوم!
زندگی ِ سقزی ِ من
جویدنی دایم
خوش بوکنندهی دهان هر جونده
لذتی دَوَران
میان زبان و دندانها؛
آنجا که مولد نام من بود
زنهار
که بلعیدن من
لذتم را از تو محروم میدارد!
اینک
که دیگر
نه بوی دارم
نه شیرینی
قی کن مرا !
بگذار طبیعت
راقم تقدیر من باشد
که من
خواهندهی آن هضم متعالیام!
بایسته
شایسته
به پیشانی شب دست میکشم؛
چه بلند اختر است این شب
در شب بودگیاش
چه پر اختر!
و حالا
شب بر پیشانی من دست میکشد
چه بلند شب است این پیشانی!
در بی اختر بودگیاش
چه پر شب!
(شب
هر چیز را شب میخواند)
چشم بر میگشایم
چه صبح صادقی است!
به تحیت مندرس یک سلام
تو را
پای این شمعدانیها
کود میکنم
شاید که خاک
گذری باشد
برای شکفتنات
به روایت تاریخ ناسرودهام
فخر شمعدانیها را
به باغهای نامکشوف تو صله میدهم
و میدانم
که شاعران را
صله پروار میکند
و بیمقدار
اینک
تنها
اشارتی کفایت میکند
تا باغبانم
باغبانی از سر گیرد!
اینجا
نخلها به کولرهای گازی پوزخند میزنند
گاومیشها به شیرهای پاکتی
من
نخلی میشوم میان گاومیشها
و ترانههای امکلثوم را در گوش کارون
زمزمه میکنم
در حضور انسانهای غایب! ....
.
.
.
.
من
سرنگون نخلهای سرنگون
به بهانهی بوسهات
سمبوسهات
ماهی
صبور
من!
میوههات بر درخت؛
نانات را طلب میکنم
بلوط !
قوت لایموت ایلیاتیام!
شاخههای تو
در آسمان من
خاک من
ریشه در تو
فهم رخوت بلوط را
ذهن خسته کلاغ
شاید که
باید که!
قصدیت تاسها را خداوند رقم میزند
امروز
دست
در دست تو میدهم
فردا در دست دیگری
این است روزگار من!
خب مگس هم روی گل نمیشینه
اما اونجایی رو که میشینه دوس داره!
من به قصدیت خویش واقفم
قصدیت تاسها را خداوند رقم میزند
( برای یحیی امامی)
وقت آن فرا رسیده است
که لینکت را
از روی صفحهام
حذف کنم
و این
تنها لختی پس از خیانتی است
که در حق تو روا داشتهام
شناسنامهات كه المثني شد
براي من
من
المثني شدم
براي ديگري؛
كوري عصا كش كوري دگر
و حالا
ديواري
يك در ميان
جاي آجرهايش خالي؛
كج
تا ثريا
از ما كه گذشت، از تو هم ميگذره؛
به قول ننهم: سگ زرد برادر شغاله!
( بغل رو بپا نمالي به مردم!)
البته، همهي آدمها، كم يا زياد، يه جورايي تنشون ميخاره، اما جاي خاريدنه فرقميكنه؛ بعضيها يه جا يا جاهاييشون بيشتر از بقيه جاهاشون ميخاره)؛
اساسا، انسان موجودي است « خارنده »!
تو هم يكي مثل بقيه؛ منتها خودت هنوز نميدوني كجات اساسيتر ميخاره! شايد هم ميدوني، طفره ميري!
سوراخ[1] دعا رو گم كردي يا خود دعا رو؟
ميشد تنهامون رو با مالوندن تنهامون به همديگه بخارونيم، ذهنهامون رو با به هم ماليدن تنهايييامون به همدیگه! ( اين هم رمانتيسيسم قلمبه شدهي نخنما... )
حواست به جلو باشه، اينقدر هم توي آينه رو نيگاه نكن! عقب كه خبري نيست!
من با هوش نيستم
اما حتي خرمگسها نيز
قصد مگسكش را ميفهمند
گر چه در آخرين لحظه
اينجا جايييه كه نطفهي تو بسته شد؛
بابام ميگه؛
يه باغ تو اصفهان؛ جايي كه زاينده رود از اصفهان خارج ميشه و ميره به سمت گاوخوني؛ پنجم تيرماه 1355، ساعت حول و حوش هشت ـ هشت و نيم شب، وقتي فقط مدتي از غروب گذشته بود؛
گوشهي همين اتاق، روي همين تخت.
چرا بابام بايد اينا رو برام تعريف كنه، اين هم اونقدر جزيي و ريز ريز!؟
ما كه هيشوقت بچه دار نميشيم. اين رو كه اون هم ميدونه. ميدونه كه تو نميتوني.
هر چن روز يهبار بالا ميياري رو تمام وجودم
حواست هست؟
از ما كه گذشت!
از تو هم ميگذره
حواست هست؟
وقتي دست و دلت ميلرزه
دست و دل يكي ديگه روبه لرزه ننداز
نميتوني، فرمون رو نگير دستت!
بكش كنار!؛
چپش نكن!
حواست هست؟
ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه نيست
پياده شو!
با تلنگري زنده ميشوم
باز
با تلنگري ويران
باز
دست بر نميدارد
از انگولك كردن من
اين جهان تلنگري!
دیوها در آغاز دیو نبودند
دیوها از مازندران آمدند
آن دیو از مازندران آمد
من دیو بند نبودم
من دیو زده شدم
گور به گور شوی
که از گهوارهات تا به گور
فقط
به قاعدهی بزرگ نشدنات فاصله بود
همين!