تبليغاتX
دکتر فاستوس

 

لذت  خوردن  لواشک  در  مزه مزه  کردن  آن  است
و بلعيدن
آفت  لذت  است؛
من  مزمزه  مي کنم
من مزمزه می‌ کنم
زندگی را
با این اشتهای فوق‌العاده و مخوف

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 87/02/14 و ساعت 12:50 |
 

سیگار بهانه است‌

کبریت را

برای زدودن بوی تو روشن می‌کنم

                                                     .........................

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/11/27 و ساعت 7:56 |
 

چون فشار سرما به مثانه
سردی تو
مرا مبرا می‌کند

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/11/01 و ساعت 9:3 |


من این دیو را
خوب می‌شناسم؛
لکه‌ای است
که پر زور و بی‌قاعده
تمامی مرا

می گیرد

تمامیت مرا

چنبره‌ی ترس بر ذهن شب
مارهای مکر در آستین صبح
واپسین ساعات شهریور ماه تنم

میان این تاریکی
کور سو می‌زند
چیزی
که نمی‌دانم

حفره‌ای است
یا پنجره‌ای

حتی
خدایان اسطوره‌ای من نیز
در این نیمه‌شب‌های سرگردانی
راهی به المپ نمی‌برند

دیو  همچنان
راه خودش را می‌رود
بی هیچ التفاتی
به دلهره‌های مکرر

این دیو را
من
خوب می‌شناسم
و آن لکه را

 

 

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/07/10 و ساعت 13:54 |


يبوست من از توست
نه از چس مثقال ترياكي
كه هر شب مزمزه مي‌كنم
به قاعده‌ي درد بي‌قاعدگي‌ام
كلام ِ ناگزير!
........
............
.................
                      ( ادامه را در دفترچه بخوانید)

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/05/27 و ساعت 23:41 |
متاسفانه من خر نیستم عزیزم!
و این حرکات هم
نه جفتک‌پرانی است
نه خوش‌رقصی؛
در سماعم
نه به ساز تو
که ناکوک است و بد کوک٬
به دم و بازدمم
که لا کوک است
به هر چون تو
متفرق و
متوهم

من
باهوشم
و این
می‌آزاردم
می‌آزاردت

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/05/13 و ساعت 1:23 |

 

پیش از آن

همیشه شاد می‌پنداشتمش

اما مغموم بود

من

غمش را خوردم

و حالا دیگر او هیچ چیز نیست

نه شاد

نه مغموم

 

او

نیست!

 

……………………………………………………………..

……………………………………………………………..

 

حس عجیبی است

به کار بردن فعل جمع

برای کسی که مدت‌ها

مخاطب ضمیر دوم شخص مفرد‌ات بوده‌است!

حس غریبی است!

 

 

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/04/19 و ساعت 8:33 |

 

 

زندگی نباتی من

از تو آغاز شد

حیوان گیاه‌خوارِِ  ِ جانم

 

برای چندمین‌بار

مرا نشخوار می‌کنی؟!

تمام نمی‌شوم!

 

زندگی  ِ سقزی  ِ من

جویدنی دایم

خوش بوکننده‌ی دهان هر جونده

لذتی دَوَران

میان زبان و دندان‌ها؛

آنجا که مولد نام من بود

 

زنهار

که بلعیدن من

لذتم را از تو محروم می‌دارد!

 

اینک

که دیگر

نه بوی دارم

نه شیرینی

قی کن مرا !

بگذار طبیعت

راقم تقدیر من باشد

که من

خواهنده‌ی آن هضم‌ متعالی‌ام!

بایسته

شایسته

 

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/04/06 و ساعت 1:28 |
 

 

به پیشانی شب دست می‌کشم؛

چه بلند اختر است این شب

در شب بودگی‌اش

چه پر اختر!

 

و حالا

شب بر پیشانی من دست می‌کشد

چه بلند شب است این پیشانی!

 در بی اختر بودگی‌اش

چه پر شب!

 

(شب

 هر چیز را شب می‌خواند)

 

چشم بر می‌گشایم

چه صبح صادقی است!

 

 

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/03/27 و ساعت 0:44 |

 

به تحیت مندرس یک سلام

تو را

پای این شمعدانی‌ها

کود می‌کنم

شاید که خاک

گذری باشد

برای شکفتن‌ات

 

به روایت تاریخ ناسروده‌ام

فخر شمعدانی‌ها را

به باغ‌های نامکشوف تو صله می‌دهم

و می‌دانم

که شاعران را

صله پروار می‌کند

و بی‌مقدار

 

اینک

تنها

اشارتی کفایت می‌‌کند

تا باغبانم

باغبانی از سر گیرد!

تنها اشارتی!

 

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/03/21 و ساعت 2:2 |

 

اینجا

نخل‌ها به کولر‌های گازی پوزخند می‌زنند

گاومیش‌ها به شیر‌های پاکتی

من

نخلی می‌شوم میان گاومیش‌ها

و ترانه‌های ام‌کلثوم را در گوش کارون

زمزمه می‌کنم 

در حضور انسان‌های غایب!    ....

.

.

.

.

 

من

سرنگون نخل‌های سرنگون

به بهانه‌ی بوسه‌ات

سمبوسه‌ات

ماهی
          صبور

                  من!

 

 

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/03/16 و ساعت 1:47 |

بر این انگشت‌ها كه بوسه مي‌نهي
آن حلقه را نديده بگير!


+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/03/13 و ساعت 10:12 |


پیاده شو!
دیگه حوصلتو ندارم.

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/03/10 و ساعت 12:46 |

 

میو‌ه‌هات بر درخت؛

نان‌ات را طلب می‌کنم

بلوط !

قوت لایموت ایلیاتی‌ام!

 

شاخه‌های تو

در آسمان من

خاک من

ریشه در تو
 

فهم رخوت بلوط را

ذهن خسته کلاغ

شاید که

باید که! 

 

.........................................................................................................................

 

intentionality

 

من به قصدیت خویش واقفم
قصدیت تاس‌ها را خداوند رقم می‌زند 

 

 

                                                 این یک طرح است برای (یحیی امامی)

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/03/08 و ساعت 2:2 |

 

امروز

دست

در دست تو ‌می‌دهم

فردا در دست دیگری

این است روزگار من!

این است!

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/03/07 و ساعت 2:5 |
 

خب مگس هم روی گل نمی‌شینه
اما اونجایی رو که می‌شینه دوس داره!

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/03/06 و ساعت 2:45 |

 

سیفون را می‌کشم
و با صدای بلند زار می‌زنم

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/02/31 و ساعت 18:5 |

 


من به قصدیت خویش واقفم
قصدیت تاس‌ها را خداوند رقم می‌زند 

                                        ( برای یحیی امامی)

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/02/28 و ساعت 14:6 |


وقت آن فرا رسیده است 

که لینکت را

از روی صفحه‌ام

حذف کنم

و این

تنها لختی پس از خیانتی است

که در حق تو روا داشته‌ام

 

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/02/25 و ساعت 1:29 |

این درخت
درخت «چه کنم» است
صد سال هم
كه به زيرش
سكني كني
بودا نمی‌روید
علف‌های هرز اما
هرزه‌ات مي‌كنند
مي‌مكند سبزينه‌ات را
مي‌كاهند تن‌ات را ‌؛
بودا
اما
نمي‌شوي!

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/02/11 و ساعت 18:48 |


شناسنامه‌ات كه المثني شد

براي من

من

المثني شدم

براي ديگري؛

كوري عصا كش كوري دگر

و حالا

 ديواري

يك در ميان

جاي آجرهايش خالي؛

كج

تا ثريا

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/02/10 و ساعت 18:30 |
چه خوش بوسه‌اند
این دنده‌های
شمارش پذیر!
کمرکش کو‌ه‌های عافیت
استامینوفن‌های چشم‌ها
بروفن‌‌های پیشانی
و این زاویه‌‌‌های گنگ دیکلوفناک
چوب‌شورهای وجد آور؛ انگشت‌های سرکش
ذهن مخدر بازیگوش
دهان تنگ بیهوشی

آی!
دواخانه‌ی جاندار!
دواچی سیار!
نسخه‌ اینجاست؛
در کمان‌کش بازوان ترد اسطوره‌ای‌

قلم
بجنبان
تقدیر!



+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/02/06 و ساعت 2:19 |

 

از ما كه گذشت، از تو هم مي‌گذره؛

به قول ننه‌م: سگ زرد برادر شغاله!

( بغل رو بپا نمالي به مردم!)

البته، همه‌ي آدم‌ها، كم يا زياد، يه جورايي تن‌شون مي‌خاره، اما جاي خاريدنه فرق‌ميكنه؛ بعضي‌ها يه جا يا جاهايي‌شون بيشتر از بقيه جاهاشون مي‌خاره)؛

اساسا، انسان موجودي است « خارنده »!

تو هم يكي مثل بقيه؛ منتها خودت هنوز نمي‌دوني كجات اساسي‌تر مي‌خاره! شايد هم  مي‌دوني، طفره مي‌ري!

سوراخ[1] دعا رو گم كردي يا خود دعا رو؟

مي‌شد تن‌هامون رو با مالوندن تن‌هامون به همديگه بخارونيم، ذهن‌هامون رو با به هم ماليدن تنهايي‌يامون به همدیگه! ( اين هم رمانتيسيسم قلمبه‌ شده‌ي نخ‌نما... )

حواست به جلو باشه، اينقدر هم توي آينه رو نيگاه نكن! عقب كه خبري نيست!

 



*- براي مطالعه و مداقه‌ي بيشتر درباره سوراخ يا حفره، مراجعه كنيد به نوشته‌هاي "لكان".

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/01/28 و ساعت 14:20 |



من با هوش نيستم

اما حتي خرمگس‌ها نيز

قصد مگس‌كش را مي‌فهمند

گر چه در آخرين لحظه

 

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/01/22 و ساعت 11:45 |

 

 

اينجا جايي‌يه كه نطفه‌ي تو بسته شد؛

بابام مي‌گه؛

يه باغ تو اصفهان؛ جايي كه زاينده رود از اصفهان خارج مي‌شه و مي‌ره به سمت گاوخوني؛ پنجم تيرماه 1355، ساعت حول و حوش هشت ـ هشت و نيم شب، وقتي فقط مدتي از غروب گذشته بود؛

گوشه‌ي همين اتاق، روي همين تخت.

 

چرا بابام بايد اينا رو برام تعريف كنه، اين هم اونقدر جزيي و ريز ريز!؟

ما كه هيشوقت بچه دار نمي‌شيم. اين رو كه اون هم مي‌دونه. مي‌دونه كه تو نمي‌توني.

 

 

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/01/20 و ساعت 15:25 |


هر چن روز يه‌بار بالا مي‌ياري رو تمام وجودم

حواست هست؟

از ما كه گذشت!

از تو هم مي‌گذره
حواست هست؟

وقتي دست و دلت مي‌لرزه

دست و دل يكي ديگه روبه لرزه ننداز

نمي‌توني، فرمون رو نگير دستت!
بكش كنار!؛

چپش نكن!

حواست هست؟


ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه نيست

 نچ
حواست نيست!

پياده شو!


+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/01/15 و ساعت 14:26 |



با تلنگري زنده مي‌شوم
باز
با تلنگري ويران
باز

دست بر نمي‌دارد
از انگولك كردن من
اين جهان تلنگري!

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/01/12 و ساعت 17:55 |
 

دیوها در آغاز دیو نبودند
دیوها از مازندران آمدند
آن دیو از مازندران آمد
من دیو بند نبودم
من دیو زده شدم

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 86/01/03 و ساعت 2:9 |
 

گور به گور شوی
که از گهواره‌ات تا به گور
فقط 
به قاعده‌ی بزرگ نشدن‌ات فاصله بود
 همين!

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 85/12/28 و ساعت 12:42 |
 

 

تو متعلق به اينجايي؛

جايي كه براي من در حكم روياست

و رويا همواره دوسويه دارد؛

تحقق‌پذيري

بي‌تعبيري

 

 

+ نوشته شده توسط فاستوس در 85/12/27 و ساعت 16:35 |